مؤلف مجهول

74

شرح قصيده برده ( فارسي )

گويند كه : در عزاى بدر لشكر كفّار بر لشكر اسلام غلبه كردند . حضرت رسالت سنگ‌ريزه‌اى چند در كف دست مبارك داشت كه تسبيح مىگفتند . آن حضرت دو دست مبارك خود را در روى لشكر كفّار بيفشاند ، در زمان منهزم شدند و بگريختند ، و لشكر اسلام بر ايشان ظفر يافتند . قوله تعالى : وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى . « 35 » و قصهء ابرهه چنان بود كه ابرهه پادشاه يمن بود از قبل نجاشى . كنيسه‌اى بنا كرده بودند و آن را مرصّع كرده و بجامه‌هاى فاخر گرفته بودند ، و مىخواست كه حاجيان را از راه كعبه به كنيسهء خود براى زيارت برگرداند . جمعى از عرب آتشى بر افروختند ، ناگاه بادى آمد و آتش پاره‌اى را در كنيسه انداخت و تمام كنيسه سوخت . و بعضى گويند كه جمعى از اعراب شبى ظفر يافتند و آن را به نجاست بيالودند . ابرهه در غضب شد و سوگند ياد كرد كه به تلافى اين حركت كعبه را خراب كند . تمام لشكر حبشه را جمع كرد ، و فيلان جنگى را برداشت و متوجّه مكه شد . يك فيل بزرگ كه نام او محمود و از همه بزرگتر و مشهورتر بود با او همراه بود . چون نزديك مكه رسيدند عبد المطلب بيرون آمد و مال بسيار قبول كرد كه بدهد ، نپذيرفتند و بازنگشتند . عبد المطلب بازگشت و به مكه آمد . ايشان شتران عبد المطلب را غارت كردند . روز ديگر عبد المطلب متوجه ايشان شد . ايشان گفتند كه ديگر رئيس مكه بدرخواست كعبه مىآيد ، ميداند كه دوش آمد و ما قبول نكرديم . عبد المطلب گفت : من بدرخواست كعبه نيامده‌ام ، من به جهت شتران خود آمده‌ام ،

--> ( 35 ) . از آيه 17 سورهء انفال .